إن الله وملائكته یصلون على النبی یا أیها الذین آمنوا صلوا علیه وسلموا تسلیما
خداوند و فرشتگان بر پیامبر درود می فرستند ای کسانی که ایمان
آورده اید شما نیر بر او درود و سلام بفرستید
(احزاب/56)

همچنان که می دانیم کوه احد یک جایگاه مقدسی است و علت نامیدن ان به احد چون اولین کوهی است که خدا را توحید کرده بود و همچنین وارد شده در احادیث شریف که پیامبر فرمودند:(جبل احد جبل یحبنا و نحبه) که معنای آن این است که کوه احد ما را دوست دارد و ما آن را دوست داریم از این حدیث شریف می توان بدست آورد که جمادات هم احساس دارند چرا که محبت توأم احساس است پس جمادات احساس دارند و این نشانه عظمت دین مبین اسلام که می بایستی حتی به جمادات محبت نشان بدهیم آری کوه احد کوهی است که پیامبر او را دوست داشت و او پیامبر و اهل بیتش را دوست می داشت.
می خواهم شما را مطلع سازم بر یکی از معجزات پیامبر عظیم الشأن اسلام که در ارتباط با کوه احد وارد شده است.
نام مقدس پیامبر (محمد) روی کوه احد نوشته شده
![[تصویر: 32149174189493695910.gif]](http://www.shiaupload.ir/images/32149174189493695910.gif)
پیام اکبرم صلی الله علیه و آله:
1*هر کس بعد از هر نماز ده صلوات بر من بفرستد در بهشت با من است در حالیکه او را می بینم و صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشد.*
2*در قیامت نزدیک ترین مردم به من کسی است که بیشتر بر من صلوات بفرستد.*
3*بر من بسیار صلوات بفرستید که صلوات بر من نوری در قبر، نوری در پل صراط و نوری در بهشت خواهد بود.*
4*صلوات فرستادن، فقر را برطرف می نماید.*
5*هر کس در روز جمعه هزار بار بر من صلوات بفرستد، فرشتگان همواره برای او آمرزش می طلبند.*
6*آوای خود را به هنگام صلوات بر من بلند کنید که نفاق را از بین می برد.*
7*هر کس در نوشته ای بر من درود بفرستد فرشتگان همواره برای او آمرزش می طلبند.*
8*هر کس پایان سخنش صلوات بر من و علی (ع) باشد به بهشت وارد می شود.*
9*صلوات بر من و خاندانم، نفاق و دورویی را از بین می برد.*
10*هر کس بر من صلوات بفرستد، در قیامت او را شفاعت می کنم.*
حضرت علی علیه السلام:
11*صلوات فرستادن بر پیامبر (ص)، گناهان را بسان ریختن آب بر آتش از بین می برد.*
حضرت امام باقر علیه السلام:
12*صلوات از جانب خداوند، رحمت است و از سوی فرشتگان، تزکیه و پاک کردن و از طرف مردم، دعا است.*
حضرت امام صادق علیه السلام:
13*صلوات بر پیامبر (ص) و آل او،سنگین ترین عملی است که در روز قیامت در ترازوی اعمال گذاشته می شود.*
قرآن كریم متقنترین و بهترین كتاب در معرفى و شناساندن پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ است؛ زیرا این كتاب كلام وحى و سخن خداوند متعال است و از جهت حقانیت و درستى مطالب، معتبرترین كتاب به شمار مىرود. خداوند متعال، در قرآن كریم، در آیات متعددى درباره پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ سخن گفته است. در این آیات، گاهى به طور مستقیم و گاهى به شكل غیر مستقیم، پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ معرفى شده است. این معرفى در قالب هایى همچون، ستایش و تمجید از پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ، بیان اوصاف و شئونات، ذكر مقامات و مناقب و بیان عظمت روحى آن حضرت صورت گرفته. و جلوههاى مختلف شخصیتى و رفتارى آن حضرت، تبیین شده است. آنچه كه ما در این مقاله مىآوریم ذكر فهرست وار این جلوهها در آیات كریمه است كه در سه بخش كلى «نامها و اوصاف»، «مقامات» و «مناقب» پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ تنظیم شده است.
1: نامهاى پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن
در برخى روایات، به نامهاى پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ در قرآن كریم اشاره شده است كه ما در ضمن دو حدیث، آنها را بیان مىكنیم. در روایتى از امام باقر ـ علیه السلام ـ آمده است كه فرمودند:
«إن لرسول الله ـ صلى الله علیه و آله ـ عشرة أسماء خمسة فى القرآن و خمسة لیست فى القرآن فاما التى فى القرآن، فمحمد و احمد و عبدالله و یس و ن.»
«براى رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ ده نام است كه پنج نام در قرآن و پنج نام در غیر قرآن است؛ آن نامهایى كه در قرآن است عبارت اند از: "محمد" ، " احمد" ، "عبدالله" ، "یس" ، "ن".»
در روایتى از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است كه «طه» از اسامى پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ است و معنى آن «یا طالب الحق الهادى الیه»، «اى كسى كه طالب حقى و هدایت كننده به سوى آنى» است.
با توجه به این دو روایت، پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ ، در قرآن كریم به شش نام معرفى شده است كه آیههاى آن بدین شرح است:
1 ـ «محمد (ص) »
«وَاْلَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلوُا الْصالِحاتْ وَ آمَنواْ بِما نُزِّل عَلى مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اْلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَعَنْهُمْ سَیْئاتِهِمْ وَ اَصْلَحَ بالَهُمْ»
در آیات دیگرى نیز این نام ذكر شده است كه عبارت اند از: سوره آل عمران (2) آیه 144، سوره احزاب (33) آیه 40، سوره فتح (48) آیه 29.
2 ـ «احمد»
«و اِذْ قالَ عیسَى اْبْنُ مَرْیَمَ یا بَنى اِسْرائیلَ اِنّى رَسوُلُ اْللّهِ اِلَیْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَىَّ مِنَ اْلتَوْراتِ وَ مُبَشِّراً بِرسُولٍ یَأْتى مِنْ بَعْدى اِسْمُهُ اَحْمَدْ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتْ قالوُا هذا سِحْرٌ مُبینْ»
3 ـ «عبدالله»
« وَ اِنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُاْللّهِ یَدْعُوهُ كادُواْ یَكوُنُونَ عَلَیهِ لِبَداً»
4 ـ «یس»: «یس»
5 ـ «ن»: «نْ وَ اْلْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونْ»
6 ـ «طه»: «طه»
2. اوصاف پیامبر در قرآن
در قرآن كریم، اوصاف فراوانى براى پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ ذكر شده است كه به بخشى از آنها با ذكر آیهها اشاره مىكنیم:
1. شاهد(گواه)، مبشر(بشارت دهنده)، نذیر(انذار دهنده)، داعى الى الله (دعوت كننده به سوى خدا)، سراج منیر(چراغ روشنایى دهنده).
این اوصاف والا و پرمنزلت در آمده است:
«یا اَیُّهااْلْنَّبىُ اِنّا اَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً* وَ داعیاً اِلَى اللّهِ بِاِذْنِهِ وَ سِراجاً وَ مُنیراً»
2. رئوف و رحیم
این دو صفت به همراه دو ویژگى از ویژگىهاى اخلاقى پیامبر رحمت حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ در چنین بیان شده است:
«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلیْكُمْ بِاْلْمُؤمِنینْ رَئوفٌ رَحیمٌ»
«رسولى از خود شما به سویتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.»
در این آیه كریمه، علاوه بر دو صفت «رئوف» و «رحیم» به دو ویژگى اخلاقى پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ اشاره شده است. ویژگى نخست این است كه پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ آن قدر خیرخواه و همدرد و دوستدار مردم بود كه از رنجهایى كه به مردم مىرسید آزرده خاطر مىشد، به طورى كه براى او سخت بود كه ببیند به كسى رنج و سختى برسد.
ویژگى دوم، دلسوزى آن حضرت است. حضرت دوست نمىدارد كه حتى یك نفر از مسلمانان در مسیر هدایت نباشد. از این رو، این دلسوزى آن چنان است كه خداوند، از اصرار حضرت در هدایت مردم، به «حریص علیكم» تعبیر كرده است. چنان كه خداوند در سوره مباركه كهف در در این باره خطاب به پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ مىفرماید:
« فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى ءاثرِهِمْ اِنْ لَمْ تُؤْمِنواْ بِهذا اْلْحَدیثْ أَسِفا»
«گویى ـ اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند ـ مىخواهى خود را از غم و اندوه به جهت اعمال آنها، هلاك كنى.»
در قرآن كریم، اوصاف دیگرى نیز براى آن حضرت آمده است كه به جهت رعایت اختصار، تنها به اوصاف مشترك قرآنى خداوند با پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ اشاره مىكنیم.
خداوند سبحان اوصافى را براى خود در قرآن ذكر كرده كه همانها را براى پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نیز بیان كرده است:
1. خداوند قرائت قرآن را همان گونه كه به خود نسبت داده و فرموده است: «اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَاِذا قَرَأْناهُ فَاْتَّبِعْ قُرْانَهُ» به پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نیز نسبت داده و مىفرماید: « اِقْرَأْ بِاْسْمِ رَبِّكَ اْلَّذى خَلَقْ».
2. همان طور كه خداوند، خود را تلاوت كننده قرآن معرفى كرده است: «تِلْكَ آیاتُ اْللّه نَتْلوها عَلَیْكَ بِالْحَقِّ»، پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ را نیز تالى قرآن معرفى مىكند: «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِنا»، و به آن حضرت دستور مىدهد تا آیت الهى را بر مردم تلاوت كند: «وَ اْتْلُ ما اُوحى اِلَیْكَ مِنْ كِتاب».
3. خداوند همان طور كه ترتیل و منظم و هماهنگ خواندن را به خود اسناد مىدهد: «و رتلناه ترتیلا»، آن را به پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نسبت مىدهد: «وَ رَتِّلِ اْلْقُرْآنَ تَرْتیلا».
4. خداوند متعال همان گونه كه قرآن كریم را كلام خود معرفى مىكند، آن را كلام و قول رسول الله نیز مىداند: « اِنَّهُ لَقُولٌ رَسوُلٌ كَریم».
5. خداوند آن چنان كه خود را معلم قرآن معرفى كرده: «اَلْرَّحْمن * عَلَّمَ اْلْقُرْآن» همین صفت را به پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ نیز نسبت مىدهد: «وَ یُعَلِّمُهُمُ اْلْكِتابَ وَ اْلْحِكْمَةِ».
البته اسناد وصف «معلمى قرآن» نسبت به خداوند بالذات و بالأصاله است و نسبت به پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ بالعرض و بالتبع.
خداوند متعال در آیات قرآن كریم گاهى به طور صریح و زمانى به گونه ضمنى به مقامات پیامبرخاتم ـ صلى الله علیه و آله ـ اشاره فرموده است كه در این بخش به برخى از این آیات اشاره مىكنیم.
1. مقام خاتمیت
قرآن كریم درباره مقام خاتمیت مىفرماید:
«ما كانَ مُحمَّدٌ أَبا أَحَدٌ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسولُ اْللّهُ وَ خاتَمِ اْلْنَبیّینْ».
مقصود از خاتمیت، هم تأخر و خاتمیت زمانى و هم خاتمیت رتبى در قوس صعود است؛ خاتم یعنى«مهر» كه در پایان نوشتهها قرار مىگیرد. خداوند سبحان با فرستادن پیامبران، براى جامعههاى بشرى پیام مىفرستد و پس از پایان گفتار و كلماتش، سلسله نبوتشان را با فرستادن پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ ختم، و صحیفه رسالت آنان را با وجود مبارك خاتم المرسلین مهر كرده است؛ پس هرگز جا براى نبوت و رسالت دیگرى نیست.
از این آیه كریمه دو نكته استفاده مىشود: نخست این كه پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ واجد همه مزایاى مشترك و مزایاى فرد فرد انبیا و بعضى از خصایص ویژه است كه انبیاى قبلى فاقد آن بودهاند. دوم این كه، تا روز قیامت، احدى بهتر از پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نخواهد آمد؛ زیرا رسول خدا، انسان كامل است و اگر كسى كاملتر از وى مىبود، حتما او به مقام خاتمیت مىرسید.
2. مقام عبودیت مطلقه
خداوند كه رب و پروردگار عالمین است نسبت به افراد مختلف، متفاوت است بعضى از انسانها تحت تدبیر اسماء جزئیه حقند مثلا بعضى در حقیقت، عبدالرزاق، عبدالجلیل، عبدالباسط، یا عبدالكریم هستند، اما پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه وآله ـ ، «عبده» است و پروردگارى مربى و مدبر شخصى پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ است كه نهایىترین مرتبه را داراست و در قوس صعود مقامى برتر از مقام مربوبیت شخص رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نیست و آن حضرت، منتسب به عالىترین اسم از اسمهاى حسناى خداى سبحان است. یعنى «هو» كه همان هویت مطلقه است و چون كاملترین بندگى از آن اوست، جامعترین كلمه به او اشاره دارد:
«هُوَ اْلَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِاْلْهُدى وَ دینِ اْلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عِلَى اْلْدّینِ كُلِّهِ».
قرآن كریم وقتى تعبیر «عبد» را نسبت به سایر انبیا به كار مىبرد همراه با ذكر نام آنها به كار مىبرد:
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا اِبْراهیمَ وَ اِسْحقَ وَ یَعْقوبَ اولِى الأَیْدى وَ الاَبْصار».
اما وقتى نام پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ را مىبرد به «عبده» تعبیر مىكند كه ناظر به مقام وحدت است و این كلمه از «عبدالله» نیز بالاتر است، زیرا این بندگى (عبودیت)، حاكى از هویت مطلقه است.
3. مقام «بالاترین رتبه وجودى»
خداى سبحان به پیامبرش دستور مىدهد كه «بگو: من اولین مسلمانم»: «لاشَریكَ لَهُ وَ بِذلِكَ اُمِرْتُ وَ أَنا اَوَّلُ الْمُسْلِمین»
منظور از «اول المسلمین» اولیت ذاتى است كه گاهى از آن به اولیت رتبى یاد مىشود. خداى سبحان درباره هیچ پیامبرى تعبیر«اول المسلمین» ندارد. حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ با این كه قبل از پیامبر ما و سر سلسله انبیاى ابراهیمى ـ علیهم السلام ـ بود و دعا كرد كه
«وَ اْبْعَثْ فیهِمْ رَسولاً مِنْهُمْ یَتْلواْ عَلَیهِم ایاتِكَ وَ یُعلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ یُزَكّیهِم»
با این حال، خداوند به حضرت ابراهیم نفرموده بگو من اولین مسلمانم. «نوح» كه شیخ الانبیاء و نیز «آدم» كه ابوالبشر است هیچ كدام این جمله را نفرمودند؛ تنها كسى كه قرآن از او به عنوان اول المسلمین یاد مىكند، رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ است. معلوم مىشود این اولیت، زمانى و تاریخى نیست، زیرا اگر منظور اولیت زمانى بود، هر پیغمبرى نسبت به قوم خود، اول المسلمین بود و انبیاى پیشین نیز به طریق اولى مىتوانستند مصداق این اولیت باشند.
از این كه خداى سبحان تنها به پیغمبر اسلام فرموده بگو مأمورم كه اول المسلمین باشم، براى آن است كه وى اول صادر، یا اول ظاهر است. یعنى در رتبه وجودى او، هیچ كس قرار ندارد، چنان كه آن حضرت، در قیامت، اول كسى است كه محشور مىشود.
4. مقام «اسوة حسنه بودن»
در قرآن كریم آیاتى است كه رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ را اسوه و الگوى جهانیان معرفى مىكند و مىفرماید:
« لقد كان فى رسول الله اسوة حسنة»
در این آیه شریفه، تنها تأسى افراد متوسط درمسائل اخلاقى و فقهى به آن حضرت مطرح نیست بلكه طى راه ولایت و انس و حشر با فرشتگان غیبى و شنیدن تسبیح آنان یا دریافت علم از آنها و آموختن دستور تأییدى و تسدیدى، تأسى به پیغمبر خاتم در تمامى شئون را مىطلبد چون او، به طور كلى، این راهها را طى كرده و اسوه همگان شده است. اگر كسى بخواهد از «فتح مبین»، «كوثر»، «شرح صدر» و «فتح قریب» استفاده كند به اندازه خود باید پیرو آن حضرت باشد، اگر مىگوییم « رَبِّ اْشرَحْ لى صَدْرى» راهش آن است كه پیرو كسى باشیم كه سینهاش منشرح است.
5. مقام «خلق عظیم»
خداوند، پیامبر خود را به عظمت اخلاقى داشتن مىستاید:
«وَ اُنَّكَ لَعلَى خُلِقٍ عَظیمٍ»
خداوند با جمله اسمیه و تأكید مىفرماید: «تو داراى اخلاق عظیمى هستى». وقتى خداى سبحان از چیزى به عظمت یاد كند، معلوم مىشود كه آن چیز از عظمتفوق العادهاى برخوردار است، چون او هر چیزى را به «عظمت» نمىستاید، بسیارى از موارد را با صفت «ضعف» یا «قلت» یاد مىكند. سراسر دنیا را اندك مىشمارد:« مَتاع الدُّنْیا قَلیل» و از دسیسههاى شیطان به عنوان «اِنَّ كَیْدَ الشَّیْطانَ كانَ ضَعیفاً» سخن مىگوید؛ اما وقتى از خلق رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ نام مىبرد مىفرماید:
«اى پیامبر! تو واجد همه ملكات نفسانى در حد أعلى هستى.»
6. مقام «رأفت و رحمت»
رحمت و رأفت، صفت فعل حق است و هر صفت فعل را از مقام فعل موصوف انتزاع مىكنند نه از مقام ذات وى، و جایگاهى كه محل انتزاع رأفت و رحمت است، جایگاهى امكانى است، رحمان جایگاه مىشود «رأفت و رحیم» و بارزترین مصداق و مظهر آن رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ است. خداوند براى خود رحمتى عامه و رحمتى خاصه قایل است و این دو خصوصیت را براى قرآن و پیامبر نیز بیان داشته است؛ از طرفى مىفرماید: من رحمت عامهاى دارم: «رَحْمَتى وَسِعَتْ كُلَّ شَىءْ» یعنى هر چه مصداق شىء است مشمول رحمت من است، و از طرف دیگر مىفرماید: متقیان، از رحمت ویژهام برخوردارند. «فَسَأَكْتَبَها الَّذینَ یَتَّقون» و در مورد پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ مىفرماید: تو مظهر رحمت مطلق من هستى زیرا«وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمین» و نسبت به مؤمنان، رحمت خاص دارى:
«بِالْمُؤمِنینَ رَئُوفٌ رَحیمٌ»
7. مقام شامخ «رسالت»
خداى سبحان نعمت رسالت را به عنوان وزینترین نعمتهاى الهى نام مىبرد:
«لَقَدْ مَنَّ الّلهُ عَلَى الْمُؤمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْرَسولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَ یُزَكیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ...»
«خداوند متعال بر مؤمنان عالم منت نهاد كه رسولى را از ارواح و نفوس آنان برانگیخت تا آیات الهى را بر آنان تلاوت و ایشان را از گزند تیرگى و تباهى تطهیر، و به كتاب و حكمت آگاهشان كند، گر چه قبل از رسالت رسول اكرم ـ صلى الله علیه وآله ـ در گمراهى روشن بودند.»
نعمت وزینى كه هضم و تحملش دشوار باشد، «منت» نامیده مىشود. خداى سبحان نعمتهاى مادى را منت نمىنامد، اما نعمت رسالت را بر مؤمنان منت مىداند، زیرا مردان با ایمان، پذیراى رسالت رسول اكرم بوده، به اندازه درجه وجودى خود از این نعمت بى كران بهره مىبرند.
8. مقام«اسم اعظم» والاترین درجه عندالله
قرآن كریم درباره مؤمنان مىفرماید: «لَهُمْ دَرَجاتْ» یعنى مردان الهى در پیشگاه خدا داراى درجاتى از قرب هستند ؛ اما در سوره آل عمران، قبل از «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلى الْمُؤِمنین» مىفرماید: «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللّهِ» یعنى خود مؤمنان درجات حقیقى قرب الهى اند. مؤمن به هر مقامى برسد عین درجه و كمال خواهد شد، همان طور كه علم و عالم و معلوم متحدند، عمل و عامل و معمول هم متحد خواهند شد. بالاترین درجه وجودى ایمان، مقام شامخ خاتم الانبیاء است.
اگر دیگران داراى درجاتى متوسط اند، رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ داراى عالىترین درجه جهان امكان و مظهر اسم اعظم، بلكه خود اسم اعظم است و اسم اعظم لفظ نیست تا كسى بتواند با فراگرفتن آن لفظ و آمیختن حروف و كلمات در نظام كیان، اثر بگذارد؛ مفهوم ذهنى هم نیست تا با تصور فكرى آن، اثر عینى در جهان پدید آید؛ زیرا جهان هستى بر اساس نظام علت و معلول اداره مىشود و كسى نمىتواند با حروف و كلمات و معانى اعتبارى، در متن خارج، اثر بگذارد، اسم اعظم عالىترین درجه جهان امكان و رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ خود، اسم اعظم است و روح بلند و جان والاى حضرتش كه اسم اعظم و ریشه همه فیوضات تكوینى است مىتواند در جهان امكان به اذن خداوند اثر بگذارد، زیرا اسماى فعلى، به اسماى ذاتى منتهى مىشود و رسول الله، اسم اعظم و مقام شامخ وى، اعظم مقامهاست.
9. مقام«علم لدنى»
هیچ كس به پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ علم نیاموخت فقط خدا او را عالم و آگاه كرد و آنچه خدا به رسولش داد، نه از راه چشم و گوش مادى، كه از راه جان و دل بود. در علوم حصولى كه زاد راه مكتبهاى بشرى است، اول گوش، صداها را مىشنود و یا چشم، نقشها را مىبیند، بعد فكر آن را مىفهمد، اما آنچه را رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ مىیابد، اول جانش مىبیند بعد چشم و گوشش: « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمین عَلى قَلْبِك» او نخست حقایق قرآن را با جان مباركش دریافت، سپس الفاظ، كلمات، سورهها و آیههاى قرآن كریم را ـ كه عینا معجزه الهى است ـ با گوش شریفش شنید، به عبارت دیگر، هم لفظ قرآن، اعجاز غیبى است و هم محتواى آن، معجزه غیبى است. پس نحوه دریافت قرآن و معارف آن به عكس دریافتهاى علوم عادى است.
خداوند وحیى بر جان رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ ایجاد كرد كه قابل وصف نیست:
«فَأَوْحىْ اِلى عَبْدِهِ ما اُوحى»
چون آن مقام منیع منزه از وضع و قرارداد و مبراى از علم حصولى و ذهنى است، علمش لدنى است و علم لدنى در ردیف علوم دیگر نیست كه موضوع و محمول داشته باشد، بلكه حقایق و معارف، وقتى از مقاملدن، یعنى از نزد «الله» فرا گرفته شد، «لدنى» نام دارد؛ پایینتر از آن مرحله، جاى كسوت لفظ و كلمه و قرارداد و عبرى و عربى و تازى است.
از این رو خداوند متعال مىفرماید:
«اِنَّكَ لَتُلْقى مِنْ لَدُنْ حَكیمٍ عَلیمٍ»
10. مقام «عصمت»
مقام عصمت شامل عصمت علمى و عصمت عملى مىشود كه به هر یك مىپردازیم:
الف: عصمت علمى
همه انبیا در مسائل علمى، چه در یادگیرى از وحى و حفظ و یاد دادن آن معصوم هستند. این ملكه علمى بدون شهود میسر نیست، زیرا انسان در عالم خیال، بافتههاى خود را بر یافتههاى عقل عرضه مىكند و آن را مشوب مىسازد، ولى اگر در حرم عقل ناب به سر برد و از دسترسى وهم و خیال رهید، معصوم خواهد بود و كسى كه عین صراط مستقیم باشد، از آسیب وسوسه و دسیسه مصون است خداوند به پیامبرش مىفرماید:
« اِنَّكَ لِمَنِ الْمُرْسَلین عَلى صِراطٍ مُسْتَقیم»
ب. عصمت عملى
مقام منیع عصمت عملى براى كسى حاصل است كه به مرز اخلاص رسیده باشد. در این حال، در حرم امن او شهوت و غضب باطل راه ندارد، چون وى، هر دو را مهار كرده است و وقتى انسان به مقام امن اخلاص راه یافت و جزو صالحان شد، تحت ولایت الله است و شیطان اقرار كرده كه به آن مقام راه ندارد: «اِلاّ عِبادِكَ مِنهُمُ الْمُخْلَصین»
قرآن كریم، در آیات متعددى به فضایل پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ اشاره كرده است؛ فضایلى كه منحصر به آن وجود مقدس است و هر یك از آنها از منقبتى از مناقب بى شمار آن وجود نازنین پرده برداشته است. در این بخش به تعدادى از آنها، به كمك آیات كریمه قرآن، اشاره مىكنیم:
1. كلامش جز وحى نیست
پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ كه كلام و سكوتش مظهر كلام و سكوت خداست، هر چه مىگوید وحى است:
« وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ یُوحى»
یعنى آنچه را كه به عنوان سنت و سیرت و گفتار دینى از او مىشنوید، وحى است. این آیه كریمه به لفظ و لسان اختصاص ندارد بلكه مصونیت منطق، رفتار، سنت و سیره او را نیز مىرساند. به فرض از این آیه نتوان این معناى وسیع و فراگیر را استنباط كرد.
از آیه سوره انعام و سایر آیاتى كه مىگوید: پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ جز از وحى تبعیت نمىكند: «اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما یوحى اِلَىَّ» مىتوان به خوبى استظهار كرد كه سیره رسول خدا چه در گفتار و رفتار و چه در املا ـ كه كتاب تسبیبى است ـ هیچ گاه بدون اذن وحى نیست و در ابلاغ وحى نیز هرگز بخل نمىورزد.
2. عظمت روحى پیامبر اكرم
در عظمت رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ همین بس كه خداى سبحان مىفرماید:
«وَ لَقَدْ اتَیْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانىوَالْقُرْآنِ الْعَظیم»
«ما سوره مباركه "فاتحه" و قرآن عظیم را به تو دادیم.»
كتابى كه «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنِ عَلى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّه» «اگر حقیقت آن را بر كوه نازل مىكردیم، آن كوه متلاشى مىشد؛ كوه توان تحمل عظمت قرآن را ندارد اما تو به خوبى آن را تحمل مىكنى.»
3. او مظهر اسم «محیى» و «مغنى» است
خداوند سبحان، پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ را محور حیات قرار داده، او مظهر «محیى» است و پیروى از او حیات بخش است: «یا اَیُّها الَّذینَ آمَنوُا اِسْتَجیبوا للّه وَ لِلْرَّسولِ اِذا دَعاكُمْ لِما یُحْییكُمْ» مقصود از این حیات، حیات نباتى یا حیوانى یا حیات نازلترین درجه انسانى و مانند آن نیست؛ زیرا خداوند به مردم خطاب نمىكند بلكه به مؤمنان خطاب مىكند، به آنان كه از اصل حیات اسلامى طرفى بستهاند، مىفرماید: پیروى از پیامبر، شما را زندهتر مىكند یا همچنان حیاتتان را محفوظ نگه مىدارد.
در این آیه با خطاب تشریفى مىفرماید: اى كسانى كه با مؤمن شدن بخشى از حیات خویش را تحصیل كردید، پیرو محور حیات باشید تا حیاتتان محفوظ بماند، یا به حیات برتر راه یابید، اگر ایمانتان ظاهرى است بكوشید آن را باطنى كنید، پیامبر ـ صلى الله علیه وآله ـ محور حیات است یعنى خود زنده و مظهر «اَلْحَىُّ الَّذى لایَموت» است، پیروى از او نیز حیات جاودانه مىبخشد.
خداى سبحان، رسول اكرم ـ صلى الله علیه وآله ـ را مظهر«غنى» مىداند، اغنا و بى نیاز كردن را به او نسبت داده مىفرماید: بداندشان نخواستند از مؤمنان انتقام بگیرند مگر این كه خداوند و پیامبر آنان را بى نیاز كرد: «اَغْنیهُمُ اللّه وَرَسولُهُ» آن اندازه رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ فرد شاخص و برجستهاى است كه مظهر «مغنى» مىشود.
این كه خداى تعالى اغناى پیامبر را در ردیف اغناى خود بیان فرموده نشانه آن است كه پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ ، مظهر این نام شریف است؛ خداوند در میان پیامبران، صفت برجسته «اغناء» را به كسى جز پیامبر ـ صلىاللّهعلیهوآله ـ اسناد نداده است سر این نكته آن است كه رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ بنده كامل است و بندگى، اصلى است كه انسان را مظهر ربوبیت مىكند و لازمه اطاعت از خداوند، بى نیازى از غیر او است: «طاعَتُهُ غنى» و اگر این اطاعت به كمال مطلوب رسید، آن بنده محض و مطیع صرف، مایه بى نیازى دیگران هم خواهد شد و در حقیقت، آن بندگى خداست كه مغنى است.
4. تجلیل خداوند نسبت به پیامبر اكرم در خطاب
خداى سبحان، از نظر ادب محاوره، حرمتى خاص براى پیامبر خاتم ـ صلىاللّهعلیهوآله ـ قایل است كه براى انبیاى پیشین قایل نبوده. انبیاى گذشته را با نام مخصوص آنها خطاب مىكند، اما هرگز نام مبارك پیامبر اسلام را به عنوان «یا محمد» نمىبرد بلكه همیشه از او با تعبیرهاى تجلیل آمیزى همچون: «یا أیّها النبى»، «یا أیّها الرسول» یاد مىكند. مثلا درباره آدم ابوالبشر مىفرماید:
«یا آدَمُ اْسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّة»
درباره حضرت نوح مىفرماید:
«یا نُوح اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أهْلِك»
درباره موسى:
«یا مُوسى أَقْبِلْ وَ لاتَخَفْ»
ولى درباره رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ علاوه بر خطاب جلالتآمیز خود، به بندگان نیز مىآموزد:
«لا تَجْعَلوُا دُعاءَ الْرَّسولِ بَیْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»
«هر گاه خواستید پیامبر را صدا بزنید او را مانند مردى عادى صدا نزنید.»
بلكه هم نحوه صدا زدن و هم اصل آن آمیخته با تجلیل و تكریم باشد.
5. عالم بودن به غیب و شهادت
از مقامهاى منیع رسالت، اطلاع بر غیب است. خداى سبحان مىفرماید:
«قُلِ اْعْمَلوُا فَسَیَرَىْ اللّهُ عَمَلُكُمْ وَ رَسوُلُهُ وَ الْمُؤْمِنون»
«به مردم بگو هر كارى مىكنید خدا، پیامبر و مؤمنان مىبینند.»
یعنى مقام رسالت كه مقام اطلاع بر غیب، آگاهى بر نهان و نهاد انسانها، قلبها و فكرها و سرهاى دیگران است، از كارهاى شما اطلاع دارد. این كه خدا فرمود: بگو پیامبر مىبیند، تنها اخبار نیست بلكه با این بیان، پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ را مظهر عالم غیب و شهادت كرده است.
خداوند در جاى دیگر مىفرماید:
«عالِمُ الْغَیْبِ فَلایَظْهَرُ عَلى غِیْبِهِ اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسولٍ»
«خداوند عالم غیب است و غیب را بر احدى آشكار نمىكند مگر بر رسولى كه مرتضى باشد.»
یعنى دینش مرضى خداى سبحان باشد و رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ به یقین مرتضاى خدا و دین او به یقین خداپسندانه بود. از این آیه استفاده مىشود كه رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ عالم غیب است.
6. دارنده شرح صدر
خداوند سبحان به رسول اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ مىفرماید:«ما براى این كه تو را به مكتب لدى اللهى برسانیم و از ام الكتاب برخوردارت كنیم. ظرف دلت را باز كردیم تا گنجایش این علوم را داشته باشى.»
«اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكْ * اَلَّذى اَنْقَضَ ظَهْرَك»
«آن بار توان فرسا را از دوش تو برداشتیم و سینهات را گشودیم، مانعى از درون و فشارى از بیرون ندارى، مىتوانى اسرار را بنگرى و سختىها را تحمل كنى.»
7. درود فرستادن خدا و ملائكه بر پیامبر اكرم
مقام پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و آله ـ آن قدر والاست كه آفریدگار هستى و تمامى فرشتگان بر او درود مىفرستند و خداوند به همه مؤمنان دستور مىدهد كه آنها هم بر پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ درود بفرستند:
«اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبى یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنوُا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّموُا تَسْلیماً»
«خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مىفرستند، اى كسانى كه ایمان آوردهاید! بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید.»
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
فَمَنْ حَآجَّكَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِینَ {آل عمران/61}
هر گاه كسانی با تو به بحث برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت میكنیم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را فرا میخوانیم شما هم، زنان خویش را، ما از نفوس خویش دعوت میكنیم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله میكنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم.
( درسهایی که از واقعه مباهله میگیریم )
1. پیشنهاد مباهله را کسی میدهد که بر حقانیت خود یقین داشته باشد و در این واقعه
، پیامبر بود که مباهله را طرح کرد
2. آیه مباهله، مقام نبوت پیامبر را به روشنی اثبات میکند؛ زیرا کسانی که حاضر نشدند
با او مباهله کنند، یقین کردند که او فرستاده خداست.
3. مباهله، روشنگر این است که حضرت عیسی(ع)، پیامبر خداست؛ نه فرزند خدا
4. علی بن ابیطالب، جانِ رسول خداست. (انفسنا)
5. اساس دین اسلام به خاطر همین پنج نفر است؛ وگرنه پیامبر میتوانست شخصاً مباهله کند
احادیث
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
اَنـَا اَدیبُ اللّه وَ عَلىٌّ اَدیبى، اَمَرَنى رَبّى بِالسَّخاءِ وَ الْبِرِّ وَ نَهانى عَنِ الْبُخْلِ وَ الْجَفاءِ وَ ما شَى ءٌ اَبْغَضُ اِلَى اللّه عَزَّوَجَلَّ مِنَ الْبُخْلِ وَ سوءِ الْخُلُقِ، وَ اِنَّهُ لیُفْسِدُ العَمَلَ كَما یُفْسِدُ الخَلُّ الْعَسَلَ
من ادب آموخته خدا هستم و على، ادب آموخته من است. پروردگارم مرا به سخاوت و نیكى كردن فرمان داد و از بخل و سختگیرى بازَم داشت. در نزد خداوند عزّوجلّ چیزى منفورتر از بخل و بد اخلاقى نیست. بد اخلاقى، عمل را ضایع مى كند، آن سان كه سركه عسل را.
مكارم الاخلاق، ص 17
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
بهترین سخن، كتاب خدا و بهترین روش، روش پیامبر صلى لله علیه وآله و بدترین امور بدعت هاست (پدیده هاى مخالف دین.)
بحارالأنوار، ج 77، ص 122، ح 23
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
آیا شما را از شبیه ترینتان به خودم با خبر نسازم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمودند: هر كس خوش اخلاق تر، نرم خوتر، به خویشانش نیكوكارتر، نسبت به برادران دینى اش دوست دارتر، بر حق شكیباتر، خشم را فروخورنده تر و با گذشت تر و در خرسندى و خشم با انصاف تر باشد.
كافى، ج 2، ص 240، ح 35
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
پروردگارم هفت چیز را به من سفارش فرمود: اخلاص در نهان و آشكار، گذشت از كسى كه به من ظلم نموده، بخشش به كسى كه مرا محروم كرده، رابطه با كسى كه با من قطع رابطه كرده، و سكوتم همراه با تفكّر و نگاهم براى عبرت باشد.
كنزالفوائد، ص 184
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
نزدیكترین شما به من در قیامت: راستگوترین، امانتدارترین، وفادارترین به عهد و پیمان، خوش اخلاقترین و نزدیكترین شما به مردم است.
امالى طوسى، ص 229
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
كسى از شما حق ندارد از هیچ یك از یارانم چیزى به من بگوید؛ زیرا دوست دارم در حالى كه چیزى از شما در دلم نیست به سویتان بیایم.
مكارم الاخلاق، ص 17
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
من مأمورم كه صدقه (و زكات) را از ثروتمندانتان بگیرم و به فقرایتان بدهم.
مستدرك الوسائل، ج 7، ص 105
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
پروردگارم مرا به هفت خصلت امر نموده است: دوست داشتن بینوایان و نزدیك شدن به آنها، ذكر لا حول و لا قوة الا باللّه را بسیار گفتن، با خویشاوندان رابطه برقرار كردن؛ هر چند آنان قطع رابطه كنند، [و در مسائل مادى]، به پایینتر از خود نگاه كنم نه به بالاتر، در راه خدا سرزنش ملامتگران را به خود نگیرم، حق را بگویم اگر چه تلخ باشد و از كسى چیزى نخواهم.
الاصول الستة عشر، ص 75
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
تا مىتوانى بكوش كه صبح و شب در قلبت (حتّى) قصد فریب و نیرنگ كسى نباشد؛ چرا كه این از سنّتهاى من است و كسى كه سنّتم را زنده كند، مرا زنده كرده است و كسى كه مرا زنده كند، در بهشت با من خواهد بود.
سنن ترمذى، ج 4، ص 151
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
ما قومى هستیم كه تا گرسنه نشویم غذا نمىخوریم و تا سیر نشدهایم دست از غذا مىكشیم.
سنن النبى، ص 226
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
بهترین شما كسى است كه براى زنان خود بهتر باشد و من بهترین شما براى زن خود هستم.
من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 443
رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:
من براى (احیاى) مكارم و نیكىهاى اخلاقى مبعوث شدم.
الأمالى، طوسى، 596
نام: محمد بن عبد الله در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» نامیده شده است.
آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» نامیده بود.
كنیه: ابوالقاسم و ابوابراهیم.
القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امین، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذیر، بشیر، مبین، كریم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، یس، طه و... .
منصب: آخرین پیامبر الهى، بنیانگذار حكومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام.
تاریخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر با سال 570 میلادى (به روایت شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال دانستهاند.عام الفیل، همان سالى است كه ابرهه، با چندین هزار مرد جنگى از یمن به مكه یورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ویران سازد و همگان را به مذهب مسیحیت وادار سازد؛ اما او و سپاهیانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابیل مواجه شده، به هلاكت رسیدند و به اهداف شوم خویش نایل نیامدند. آنان چون سوار بر فیل بودند، آن سال به سال فیل (عام الفیل) معروف گشت.
محل تولد: مكه معظمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).
نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شیبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قریش) بن كنانة بن خزیمة بن مدركة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.از پیامبر اسلام(ص) روایت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسید، همان جا نگاه دارید و از آن بالاتر نروید. اما در كتابهاى تاریخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل، فرزند ابراهیم خلیل الرحمن(ع) به هفت پشت مىرسد.
مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.این بانوى جلیل القدر، در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى، كمنظیر و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روایتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمهاش، ام ایمن جهت دیدار با اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حیات گفت و در همان جا مدفون گشت.و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روایتى هفت ماه) پیش از ولادت فرزندش از دنیا رفته بود، كفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شیر دهد و از او نگهدارى كند؛ اما پس از مدتى وى را به حلیمه، دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار كرد. حلیمه گرچه دایه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.
مدت رسالت و زمامدارى: از 27 رجب سال چهلم عام الفیل (610 میلادى)، كه در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا 28 صفر سال یازدهم هجرى، كه رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهدهدار امر رسالت و نبوت بود. آن حضرت علاوه بر رسالت، به مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدینه طیبه بر عهده داشت.
تاریخ و سبب رحلت: دوشنبه 28 صفر، بنا به روایت بیشتر علماى شیعه و دوازدهم ربیع الاول بنا به قول اكثر علماى اهل سنّت، در سال یازدهم هجرى، در سن 63 سالگى، در مدینه بر اثر زهرى كه زنى یهودى به نام زینب در جریان نبرد خیبر به آن حضرت خورانیده بود.
معروف است كه پیامبر اسلام(ص) در بیمارىِ وفاتش مىفرمود:
این بیمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن یهودى پس از فتح خیبر براى من آورده بود.
محل دفن: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانهاى كه وفات یافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد.
همسران:
1. خدیجه بنت خویلد.
2. سوده بنت زمعه.
3. عایشه بنت ابى بكر.
4. امّ شریك بنت دودان.
5. حفصه بنت عمر.
6. ام حبیبه بنت ابى سفیان.
7. امّ سلمه بنت عاتكه.
8. زینب بنت جحش.
9. زینب بنت خزیمه.
10. میمونه بنت حارث.
11. جویریه بنت حارث.
12. صفیّه بنت حىّ بن اخطب
فرزندان:
الف) پسران: 1. قاسم. او پیش از بعثت پیامبر اكرم(ص) تولد یافت. از این رو پیامبر(ص) را ابوالقاسم نامیدند.
2. عبدالله. این كودك چون پس از بعثت به دنیا آمده بود، وى را «طیّب» و «طاهر» مىگفتند.
3. ابراهیم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات یافت. عبدالله و قاسم از خدیجه كبرى (س) و ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شدند. وهرسه آنان در سنین كودكى از دنیا رفتند.
ب) دختران:1. زینب (س). 2. رقیه (س). 3. ام كلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).دختران پیامبر اسلام (ص) همگى از حضرت خدیجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پیش از رحلت آن حضرت، از دنیا رفته بودند. تنها فرزندى كه از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود، فاطمه زهرا(س)، آخرین دختر وى بود. این بانوى مكرّمه، افتخار بانوان عالم، بلكه همه انسانها و مورد تقدیس و تكریم فرشتگان عرشى است. همو است كه مادر سبطین و امّ الأئمة المعصومین(ع) است.گرچه پیامبر اسلام(ص) به تمام خاندان مؤمن خویش علاقهمند بود، اما در میان همسرانش بیش از همه، به خدیجه كبرى (س) و در میان فرزندانش بیش از همه، به فاطمه زهرا (س) علاقهمند بوده و اظهار محبت و لطف مىفرمود.
۱- جنگ بدر (دوم هجرت):
پس از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، چون ۱۳ سال در مکه مورد آزار و اذیت شدید کفار بودند تصمیم گرفتند به مدینه هجرت کنند. از طرفی کفار تصمیم گرفته بودند مسلمانان بی دفاع را آزار و اذیت کنند و نگذارند از مکه هجرت کنند هم چنین تصمیم گرفته بودند مدینه را در یک محاصره شدید اقتصادی قرار دهند. این محاصره مدتی طول کشید و اهالی مدینه را با مشقت های زیادی رو به رو ساخت.
ابوجهل نیز پس از هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله طی نامه ای خشونت آمیز به آن حضرت اخطار کرد در انتظار حمله قریش باشد این جا بود که خداوند فرمود آنان که مورد هجوم و تجاوز واقع شده اند می توانند در مقابل، به جنگ و دفاع بپردازند، خداوند قادر است آنان را که از شهر و دیار خود به جرم یکتاپرستی بیرون رانده شده اند یاری کند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سال دوم هجرت برای حفظ اسلام و دفاع از حقوق مسلمانان و خنثی کردن توطئه های قریش به پاخاست و سرانجام در «بدر» در برابر لشکریان قریش قرار گرفت و با وجود این که تعداد مسلمانان یک سوم کفار بود مسلمانان پیروز گشتند.
۲- جنگ احد (سوم هجرت):
قریش که شکست سختی از مسلمانان در جنگ بدر خورده بودند در سال سوم هجرت به منظور انتقام رهسپار مدینه شدند و در احد با ارتش اسلام رو به رو گردیدند. این جنگ در ابتدا به نفع مسلمانان بودند در انتها به علت نافرمانی برخی مسلمانان از راهنمایی های نظامی و امنیتی پیامبر صلی الله علیه و آله به نفع مسلمانان منتهی نشد و مسلمانان شکست خوردند.
۳- جنگ احزاب (خندق)، (پنجم هجرت):
در سال پنجم هجرت گروهی از یهودیان «بنی النضیر» به مکه رفتند و قریش را بر ضد اسلام و مسلمانان تحریک کردند. قریش از فرصت استفاده کرده لشکر انبوهی از گروه های مختلف تشکیل داد و به سوی مدینه حرکت کرد. مسلمانان برای حفظ مرکز اسلام یعنی شهر مدینه به پیشنهاد سلمان فارسی دور شهر را خندق کندند و در برابر چندین هزار از کفار صف بستند. حضرت علی علیه السلام در این جنگ سردار آنان «عمرو بن عبدو» را از پای درآورد و سرانجام جنگ به نفع مسلمین تمام شد.
۴- جنگ بنی قریظه:
قبیله بنی قریظه از یهودیان اطراف مدینه بودند که با پیامبر صلی الله علیه و آله پیمان صلح و سازش بسته بودند ولی در جنگ خندق پیمان شکنی کرده بودند و به کمک قریش پرداختند و چون از نظر پیامبر، افرادی خطرناک شناخته شدند چاره ای جز این نبود که از میان برداشته شوند. پس از جنگ احزاب پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور دادند لشکر اسلام به سوی بنی قریظه حرکت کند. مدت ۲۵ روز بود که آن ها در محاصره مسلمانان قرار داشتند تا این که تسلیم شدند.
طایفه اوس از پیامبر خواهش کردند تا از خودشان درگذرد. حضرت فرمود:
آیا راضی هستید «سعد معاذ» که یکی از بزرگان شماست درباره شما حکم کند؟ همه پذیرفتند به امید این که سعد از آن ها جانبداری خواهد کرد ولی سعد به کشتن مردان جنگی و تقسیم اموال و اسیری زنانشان حکم کرد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حکم سعد همان حکمی است که خداوند درباره این افراد صادر فرموده است. و بدین ترتیب تمام جنگجویان آنان کشته شدند.
۵- جنگ بنی المصطلق (۶ هجری):
در سال ششم هجری گروهی از قبیله خزاعه بر ضد مسلمانان به اقداماتی دست زدند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از توطئه آن ها باخبر شد و با لشکری به سویشان حرکت کرد تا از خطر آنان جلوگیری کند و در محلی به نام «مریسیع» با آنان جنگید و پیروز شد.
۶- جنگ خیبر (هفتم هجری):
در قلعه های خیبر گروه زیادی از یهودیان زندگی می کردند که با مشرکین روابط نظامی و اقتصادی داشتند و چون امنیت مسلمانان از سوی آنان تهدید می شد در سال هفتم هجری مسلمانان به خیبر که ستاد مرکزی دشمن به شمار می رفت حرکت کردند و پس از محاصره و جنگ، یهودیان تسلیم حکومت اسلامی شدند.
۷- جنگ موته (هشتم هجری):
در سال هشتم هجری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله «حارث بن عمیر» را با نامه ای به سوی پادشاه بصری (محلی در شام) فرستاد ولی هنگامی که وی به موته رسید، او را کشتند.
مسلمانان به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله به طرف دشمن حرکت کردند و سرانجام در موته با لشکر هرقل پادشاه روم که از صد هزار رومی و غیر رومی تشکیل شده بود، برخورد کردند و جنگ سختی میان آنان درگرفت و تنی چند از سرداران اسلام شهید شدند؛ زید بن حارثه، جعفر بن ابی طالب، عبدالله بن رواحه، از این جمله اند. در نهایت در این جنگ مسلمانان نتوانستند در برابر کفار مقاومت کنند و به مدینه بازگشتند.
۸- جنگ تبوک (نهم هجری):
نفوذ اسلام در عربستان و فتوحات درخشان مسلمانان در حجاز پشت دشمنان اسلام را به لرزه می انداخت و آنان را به فکر وادار می کرد. روم آن روز تنها حریف زورمند ایران بود که نیروی نظامی بزرگی داشت و از فتوحاتی که در نبرد با ایران نصیبش شده بود سخت مغرور بود.
ارتش روم با ادوات جنگی بسیار و مجهز به آخرین نمونه از سلاح های آن روز در نوار مرزی شام مستقر شدند و قبایل مرز نشینی چون عامله، غسان به آنان پیوستند.
این خبر به گوش پیامبر رسید و حضرت چاره ای ندیدند جز این که با لشکری عظیم پاسخ متجاوزان را بدهند. سپاه اسلام سرانجام در سال نهم هجری به سرزمین تبوک گام نهاد اما اثری از سپاه روم نبود.
گویا سران روم از افزونی سپاه اسلام و شهادت و فداکاری کم نظیر آنان که نمونه کوچک آن را در نبرد موته دیده بودند، آگاهی یافته و صلاح دیده بودند سپاه خویش را به داخل کشور بازگردانند و در عمل خبر اجتماع بر ضد مسلمانان را تکذیب کرده و چنین وانمود کنند که هرگز فکر حمله ای در مغز آنان نبوده و آن ها نسبت به حوادث عربستان بی طرف هستند.
پیامبر صلی الله علیه و آله با افراد عالی رتبه مشورت کرد و نتیجه شورای نظامی این شد که سپاه اسلام به خاطر سختی های زیادی که در طی راه تبوک دیده اند برای تجدید قوا به مدینه باز گردند. مسلمانان در این مسافرت به هدف خود که پراکنده ساختن سپاه روم و رعب و هراس افکندن در دل رومیان بود رسیده بودند، و این هراس تا مدت ها آنان را از فکر حمله و تشکیل سپاه باز می داشت.
۹- فتح مکه (هشتم هجرت):
قریشیان در پیمان صلح حدیبیه با پیامبر قرار بسته بودند که نسبت به مسلمانان و هم پیمانان آن ها تجاوز و تعدی نکنند اما آنان پیمان خود را شکستند و با قبیله بنی بکر همکاری کردند تا قبیله خزاعه را که هم پیمانان مسلمین بودند نابود سازند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای جلوگیری از تجاوز آنان بپاخاست و سرانجام بی خبر به طرف مکه حرکت کرد و با تدبیر صحیحی وارد مکه شد و شهر مکه را فتح کرد. این پیروزی در سال هشتم هجرت رخ داد.
۱۰- جنگ حنین (هشتم هجرت):
قبیله هوازن لشکری بر ضد اسلام تشکیل دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله از موضوع باخبر شد و با ۱۲ هزار نفر به سراغ آنان رفت و در سال هشتم هجرت در وادی حنین جنگ آغاز شد و سرانجام کفار شکست خوردند و تسلیم شدند.
۱۱- جنگ طائف (هشتم هجرت):
پس از جنگ حنین و در همان سال حضرت رسول صلی الله علیه و آله متوجه طائف شدند تا قبیله ثقیف را که با هوازن هم دست شده بودند سرکوب کنند ولی پس از مدتی محاصره از فتح آن جا صرف نظر کرده به مکه مراجعت فرمود.
۱۲- جنگ بنی النضیر (چهارم هجرت):
منافقان و یهودیان مدینه از شکست مسلمانان در احد و کشته شدن رجال علوی سخت خوشحال بودند و به دنبال فرصتی بودند تا در مدینه شورش کنند و به قبایل خارج از مدینه بفهمانند که کوچکترین اتحاد و وحدت کلمه ای در مدینه وجود ندارد و دشمنان خارجی می توانند اسلام را سرنگون کنند.
پیامبر برای این که از منویات و طرز تفکر یهودیان بنی النضیر آگاه گردد همراه گروهی از افراد خود عازم دژ آن ها گردید. پیامبر در برابر درب دژ فرود آمد ولی داخل نشد و ترجیح داد در سایه دیوار دژ با افراد خود بنشیند و با سران بنی النضیر گفتگو کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در این گیر و دار احساس کردند توطئه ای در راه است، حرکات مرموز و سخنان در گوشی آن ها پیامبر را به شک انداخت. آن ها قصد داشتند پیامبر را از بین ببرند اما آن حضرت توسط جبرئیل از نقشه شوم آن ها باخبر شد و بدون این که به یاران خود چیزی بگوید وانمود کرد که برای کاری به اطراف می رود و بر می گردد، اما حضرت راه مدینه را پیش گرفت. سپس با سران بنی النضیر تماس گرفت و پیغامی فرستاد مبنی بر این که آن ها پیمان شکنی کرده اند و باید ظرف ده روز مدینه را ترک کنند.
در این میان منافقان دست به کار شدند و به یهودیان پیشنهاد کمک دارند. پیامبر پس از این که متوجه شد یهودیان درهای دژ را بسته اند و تصمیم دارند از دژ دفاع کنند برای محاصره قلعه بنی النضیر حرکت کرد. سرانجام یهودیان تسلیم شدند و مدینه را ترک کردند. این واقعه در سال چهارم هجرت رخ داد.
۱۳- جنگ ذات الرقاع (چهارم هجرت):
هدف جنگ خاموش کردن توطئه در تیره بنی محارب و بنی ثعلبه بر ضد اسلام بود. حضرت عازم «نجد» شدند و شجاعت مسلمانان باعث عقب نشینی دشمن گردید و مسلمانان پیروز شدند این جنگ در سال چهارم هجرت رخ داد.
۱۴- جنگ دومة الجندل (پنجم هجرت):
در سال پنجم هجرت گزارشی به مدینه رسید مبنی بر این که گروهی در منطقه ای بنام دومة الجندل گرد آمده اند و به مسافران و رهگذران ستم می کنند و قصد دارند مدینه را محاصره کنند رسول گرامی برای دفع آنان با هزار سرباز مدینه را ترک گفت دشمنان از حرکت آن حضرت آگاه شدند و اجتماع خود را بر هم زدند.
۱۵- جنگ ذات السلاسل (هشتم هجرت):
در سال هشتم هجرت مأموران پیامبر گزارش دادند که در سرزمینی به نام «وادی یابس» هزاران نفر متحد شده اند تا اسلام را از پای درآورند و یا در این راه کشته شوند یا محمد صلی الله علیه و آله و یار دلاور او علی علیه السلام را از پای درآورند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در چند مرحله فرماندهان لشکرش را به سوی آن ها رهسپار کرد اما آنان همگی عقب نشینی کردند تا این که نوبت به علی علیه السلام رسید و آن حضرت با درایتی که داشتند پیروزی بی سابقه ای را برای مسلمانان رقم زدند.
در میان ویژگیهای رسول خدا (ص) هیچ چیزی مهمتر از اخلاق آن حضرت وجود ندارد. این ویژگی همان چیزی است كه خداوند، رسولش را بدان ستوده و فرموده است: «انك لعلی خلق عظیم»، تو بهترین خلق و خو را داری. و خود رسول (ص) هم فرموده است كه برای احیای مكارم اخلاقی مبعوث گشته است «انما بعثت لاتمم صالحالا خلاق». و تازه مسلمانان هم وقتی وصف آن حضرت را برای دیگران میگفتند، مهمترین ویژگی دعوتش را همین میدانستند كه: «و یأمر بمكارم الاخلاق». مفروق نامی هم وقتی مسلمان شده و با محتوای دعوت آن حضرت آشنا شد،خطاب به رسول گفت: ای برادر قریشی! تو مردم را به «مكارم الاخلاق و محاسن الاعمال» دعوت میكنی. حضرت بعدها هم در آموزههای خود روی اخلاق تكیه زیادی داشت و میفرمود: خداوند كریم است، كرامت و ارزشهای اخلاقی (معالی الاخلاق) را دوست دارد و از انجام كارهای حقیر و زشت كراهت دارد و جای دیگر هم فرمود: سنگینترین چیز در ترازوی مؤمن در روز قیامت «حسن خلق» است و فرمود: بهترین دوست من از میان شما، كسی است كه بیشترین دوستی را با مردم دارد و به همین قیاس رابطه غیر دوستانه
درباره اخلاق آن حضرت، مناسباتش با مردم و خانواده مطالب زیادی در منابع گفته شده است. در اینجا برآنیم تا برخی از این برخوردها و نیز شماری از روشهای تربیتی حضرت را در آموزش اسلام به مردم و تفهیم معانی آن به ایشان روشن كنیم.
در وصف رفتار و صفات پیامبر (ص) گفتهاند كه اغلب خاموش بود و جز در حد نیاز سخن نمیگفت .هرگز تمام دهان را نمیگشود ، بیشتر تبسم داشت و هیچ گاه به صدای بلند نمیخندید ، چون به سویكسی می خواست روی كند ، با تمام تن خویش بر میگشت . به پاكیزگی و خوشبویی بسیار علاقهمند بود ، چندانكه چون از جایی گذر میكرد ، رهگذران پس از او ، از اثر بوی خوش ، حضورش را در مییافتند . در كمال سادگی میزیست ، بر زمین مینشست و بر زمین خوراك میخورد و هرگز تكبر نداشت . هیچ گاه تا حد سیری غذا نمیخورد و در بسیاری موارد ، به ویژه آنگاه كه تازه به مدینه در آمده بود ، گرسنگی را پذیرا بود . با اینهمه ، چون راهبان نمیزیست و خود میفرمود كه از نعمتهای دنیا به حد ، بهره گرفته ، هم روزه داشته ، و هم عبادت كرده است . رفتار او با مسلمانان و حتی با متدینان به دیگر ادیان، روشی مبنتی بر شفقت و بزرگواری و گذشت و مهربانی بود . سیرت و زندگی او چنان مطبوع دل مسلمانان بود كه تا جزئیترین گوشه های آن را سینه به سینه نقل می كردند و آن را امروز هم سرمشق زندگی و دین خود قرار میدهند
یك جنبه مهم تاریخ زندگی پیامبر(ص) رعایت دقیق قوانین الهی و وحیانی است. پیامبر تابع قرآن است و به هیچ روی مجاز به تخطی از آنها نیست. در این باره، بسان قرآن، از افراط و تفریط بیزار است و تلاش میكند، همان گونه كه به او دستور داده شده تا مستقیم حركت كند «و استقم كما امرت» همین رویه را میان مردم هم ترویج كند.
حضرت میكوشد تا احكام را به مردم یاد بدهد و حدود دین و احكام شرعی را مشخص كند. در اینمیان، یك اصل مهم، تفهیم این نكته به مردم است كه دین را باید از خدا و رسول بگیرند و حلال و حرام را بر اساس قرآن و سنت بشناسند. در خود قرآن، از یهود به خاطر این كه بیدلیل برخی از حلالها را حرامكردهاند، چندین بار، گله شده است.
قرآن و رسول و امامان دین، به همان اندازه كه از لاابالیگری متنفرند از خشك مقدسی كه ناشی از ضعف قوه عقلانی و تمسك به ظواهر است، هم بیزارند.
در خبری آمده است كه پیغمبر (ص) به مسلمانان دستور دادند در سفر روزه نگیرند، ولی عدهای از روی خشك مقدسی همچنان روزه میگرفتند. حضرت از این رفتار مردم به خشم آمده، همان طور كه رویشترشان بودند، ظرف آب را سركشیده و فرمودند: ای خطاكاران، افطار كنید؟ افطروا یا معشر العصاة
پیامبر (ص) بدون اجازه خداوند چیزی را حلال یا حرام نمیكرد، حتی اگر خودش از چیزی بدشمیآمد. درباره سیر، حضرت از آن متنفر بود و میفرمود هر كس سیر خورده كنار من ننشیند با این حال، همان لحظه میفرمود: من حرام نمیكنم، زیرا اجازه تحریم آنچه را كه خداوند حلال كرده ندارم، اما من از آن بدم میآید.«یا ایها الناس انه لیس بی تحریم ما أحل الله و لكنها شجرة أكره ریحها».
رعایت حلال و حرام الهی، جزو اصولی بود كه پیامبر به مردم آموزش میداد و بر آن تأكید میكرد. اینمطلب را قرآن هم مكرر فرمود بود كه اینها حدود الهی است و تخطی از آنها بر هیچ كس روا نیست.
آنچه هست، این كه قرآن و حدیث باید با درایت فهمیده شود و ظاهرنگری، انسان را به كج فهمیمیكشاند. نقل یك روایت در این زمینه جالب است. امام حسین (ع) سر مسائل صفین با عبدالله پسر عمروبن عاص كه مانند پدرش در صفین بر ضد امام علی (ع) جنگید، حرف نمیزد. ابوسعید خدری بعدها در مدینه میان آنان واسطه شد تا با یكدیگر آشتی كنند. وقتی امام با او سخن گفت، از عبدالله گلایه كرد كه تو بر طبق احادیثی كه از پیغمبر (ص) نقل میكند، من را بهترین زمینیان نزد آسمانیان میدانی؛ پس چرا در صفین حاضر شدی و با پدر من كه از من بهتر بود جنگ كردی. پسر عمرو بن عاص درباره دلیل این مطلب گفت:من زمان پیامبر (ص) زاهد بودم و زندگی را به خود سخت میگرفتم. روزها روزه و شبها قیام اللیل داشتم. پدرم درباره افراط من به پیامبر (ص) شكایت كرد. حضرت به من فرمود: از پدرت اطاعت كن. وقتی پدرم به صفین میرفت، من هم از او اطاعت كردم. حضرت فرمودند: این با «لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» (عدم جواز اطاعت از كسی وقت معصیت خالق میكند) سازگار نیست؛ همینطور با آیه «و ان جاهداك انتشرك بی فلا تطعهما» اگر والدین تو، تو را به شرك فرا خواندند، از آنان اطاعت نكن.
بدین ترتیب عبدالله بن عمرو بن عاص نشان داد كه از جمله پیامبر (ص) كه او را موظف به اطاعت از پدر كرده بوده، تا چه اندازه بد برداشت كرده و ظاهر نگری كرده است.
پیامبر (ص) زندگی اجتماعی و فردی خود را در شكل معمول و حتی خوب آن شكل میداد. لباسسفید میپوشید، عطر میزد، موهای سر را شانه میكرد و مرتب دندانهایش را مسواك میكرد.
در میان این مسائل، عطر زدن برای آن حضرت یك اصل بود. در روایت هست كه در خانه پیامبر، محلیبود كه پیامبر همیشه از آنجا خود را عطر میزده است: انس میگوید: كانت لرسول الله سُكّة یتطیّب منها در خبر دیگری آمده است كه حضرت میفرمود در این دنیا عطر و زن و نماز را بسیار دوست میدارد، و البته درباره نماز ادامه میدادند كه قرة عینی فی الصلاة. روشنی چشمان من در نماز است.
شخصی روایت میكند كه من بچه بودم نزد پیامبر (ص) میآمدیم، سر ما را مسح میكرد. من وقتی دست پیامبر روی سرم كشیده شد چنان بوی معطری احساس كردم كه تا حال فراموش نكردهام. و ادامه میدهد: این قدر بوی عطر زیاد بود كه گویی از كنار مغازه عطاری رد شده بودم. كسی هم اگر عطر تعارفی برای پیغمبر میبرد حضرت هیچ وقت آن را رد نمیكرد.
نیز نوشتهاند كه رسول خدا (ص) به بوی خوشش شناخته میشد: كان رسول الله یعرف بریح الطیب حضرت از خوردن چیزهای بودار كه مردم را اذیت كند پرهیز میكرد. مخصوصا وقتی سیر داشت و استدلالش هم این بود كه: أكرهه من أجل ریحه.
خضاب و رنگ كردن موی هم بر آن حضرت اهمیت داشت. حضرت به زنان دستور میداد تا مویهای خود را خضاب كنند، اگر شوهر دارند برای شوهر، و اگر ندارند برای آن كه خواستگاران بیشتری داشتهباشند. حضرت زنی را كه در دستانش اثری از خضاب یا حنا نبود، كراهت داشت نگاه كند
تصور عمومی چنان است كه گویی اگر كسی ثروتمند نباشد، نباید از این قبیل امور استفاده كند، درحالی كه چنین نیست. حضرت خود زندگی سادهای، روی همان حصیری كه شبها نماز شب میخواند، روز مینشست و با مردم گفتگو میكرد و میهمانانش را پذیرای مینمود. نوع غذا خوردن او هم در همان حد معمول بود، روی زمین مینشست و غذا میخورد: كان رسول الله یجلس علی الارض و یأكل علی الارض چنان كه در حدیث آمده است تا رسول خدا (ص) زنده بود، سه روز پشت سر هم آل محمد سیر نبودند.
عبادت حضرت هم استثنایی بود. نماز شب كه بر پیغمبر واجب بوده و خدا از او خواست كه «نِصْفه اوانقص منه الا قلیلا» كه نیمی از شب یا اندکی کمتر از آن را قرآن و نماز بخواند. خداوند در قرآن میفرماید: «ان ربك یعلم أنك تقوم ادنی من ثلثی اللیل و نصفه و ثلثه و طائفة من الذین معك»
حضرت علی (ع) در یكی از جنگها میگوید كه همه خوابیده بودند اما پیغمبر مشغول عبادت بود: لقدر أیتنا و ما فینا قائم الا رسول الله (ص) تحت الشجرة یصلّی و یبكی حتی اصبح. در میان ما تنها كسی كه ایستاده و زیر یك درخت نماز میخواند و تا صبح گریه میكرد، پیامبر بود.
ابوذر هم كه خود آیتی در زهد و عبادت بود میگوید: صلیت مع النبی فی بعض اللیل فقام یصلی فقمت معه حتی جعلت اضرب رأسی الجُدُرات من طول صلاته. یك شبی با آن حضرت نماز میخواندم، آن قدر ایستاد و نماز خواند كه من خسته شده سرم را به دیوار گذاشتم.
همین نماز شب بود كه پیامبر را به مقام محمود، یعنی مقام شفاعت رساند و این سفارش حق تعالی بودكه: و من اللیل فتهجد به نافلة لك عسی أن یبعثك مقاما محمودا. نافله شب را به جای آور تا خداوند تو را به مقام محمود برساند.
خداوند در قرآن میفرماید: و ما أرسلناك الا رحمة للعالمین. پیامبر رحمت بدین معناست كه آنحضرت هیچ گاه از مردم خشمگین نمیشد، به ویژه در اموری كه مربوط به آموزش دین به آنان بود. در نقلها دارد كه فكان لایبغضه شیء و لایستفزه. و دارد كه كان اوسع الناس صدرا. و نیز دارد كه قد وسع الناس منه بَسْطه و خُلْقه فصار لهم أبا. همه این عبارات به معنای آن است كه حضرت سعه صدر كامل برای دریافت سخنان مردم داشت و سر فرصت به هدایت آنان میپرداخت.
پیامبر رحمت بدان معنا بود كه بت پرستان را هم كه آزارش میدادند نفرین نمیكرد و میفرمود: خداوندا! قوم مرا هدایت كن. وقتی به حضرت گفتند مشركین را نفرین كنید، حضرت فرمود: انی لمأُبْعَث لعّانا و انما بُعِثْت رحمةً
تأثیر پیامبر تنها در مسلمانان نبوده و نیست. بعثت حضرت ختمی مرتبت، برای همه عالم رحمت بوده و این رحمت همچنان مستدام است.
مردمداری برای هر قشری به گونهای خاص معنا دارد برای یك رهبر، برای یك خطیب، برای یك امامجماعت مسجد یا كاسب، رفتارهای خاصی میتواند سبب جذب مردم شود. پیامبر حتی در عبادت هم مردم را خسته نمیكرد. شنیده نشده است كه پیامبر نماز جماعتش طولانی باشد. البته از این كه كسی هم تندتند نماز بخواند بدش میآمد و تذكر میداد. درباره حضرت دارد كه: یكثر الذكر، یقلّ اللعن، یطیلالصلاة، یقصر الخطبة و كان لایأنف و لایستكبر. یمشی مع الارملة والمسكین فیقضی له حاجته. فراوان یاد خدا میكرد، لعنت كمتر میكرد، نمازش را با آرامش میخواند، خطبه نمازش كوتاه بود، تكبر نداشت، با فقرا و یتیمان مینشست و نیاز آنها را برآورده میكرد.
در همین حال، انتظار احترام هم از مردم نداشت. خدا البته از مردم میخواست حرمت پیامبر را نگهدارند. اما خود پیامبر پایبند احترامات رسمی نبود. از این كه كسی جلوی پایش بلند شود، كراهت داشت. این خودش محبت بیشتری در مردم ایجاد كرده بود. در نقلی دارد: انه لم یكن شخص أحب الیهم من رسول الله (ص) فكانوا اذا رأوه لمیقوموا الیه لما یعرفون من كراهیته له. هیچ كس برای مردم دوستداشتنیتر از پیامبر (ص) نبود، با این حال، میدانستند كه او خوش ندارد كسی جلویش بلند شود، و آنها بلند نمیشدند.
یك نمونه جالب از مردمداری همین است كه وقتی نماز میخواند و صدای گریه بچهای میآمد، سورههای كوچك را میخواند تا نماز تمام شود. وقتی علت را پرسیدند، فرمود اگر نماز را طول میدادم حواس مادرش پرت میشد: فخشیت أن یشق ذلك علی ابویه.
حضرت حتی سراغ ضعیفترین آدمها را میگرفت: زن سیاهپوستی در مدینه بود كه كارهای مسجد را میكرد. چند روزی خبری از او نشد. حضرت سراغ گرفت، گفتند: مرد. حضرت فرمودند شما با اینكارتان مرا آزار ندادید كه خبر نكردید. در اصل مردم تصور كرده بودند این شخص این اندازه ارزش ندارد كه پیامبر (ص) برای او خبر كنند. حضرت فرمود اكنون قبر او را به من نشان دهید. قبر را نشان دادند.حضرت به سراغ قبر او رفت و بر او درود فرستاد و فرمود این قبور گرفتار ظلمت هستند و با درود و صلات ما بر آنها، نورانی میشود. أن امرأة سوداء كانت تقمّ المسجد أو شابا، فقدها رسول الله (ص)فسأل عنها أو عنه. فقالوا: مات. قال: أفلا كنتم آذنتمونی؟ فكأنهم صغّروا امرها أو أمره. فقال: دلّونیعلی قبره. فدلّوه فصلّی علیه. ثم قال: ان هذه القبور مملوءةٌ ظُلْمة علی أهلها، و ان الله تعالی ینوّرها لهمبصلاتی علیهم.
رفع سوء ظن از مردم در ارتباط با خود، نكته بسیار مهمی است. پیامبر در آخرین روزها از مردمخواستند تا اگر تصور میكنند حقی از آنان را ضایع كرده بیایند و حقشان را بگیرند. این رفع سوء ظن ازمردم است. نمونه دیگر آن است كه صفیه میگوید كه رسول خدا (ص) معتكف بود من شبی نزد او آمدم و بعد از صحبت خواستم بروم. آن حضرت در حجره اسامة بن زید بود و حضرت با من برخاست تا«لیقلبنی». به دو نفر از انصار برخورد. آنها وقتی پیامبر (ص) را دیدند، بر سرعتشان افزودند. پیامبر فرمود:علی رسلكما آنها صفیة بنت حیی، قالا: سبحان الله یا رسول الله. فقال رسول الله: ان الشیطان یجری من الانسان مجری الدم. و انی خشیت أن یقذف فی قلوبكما شیئا. پیامبر به آنها فرمود این صفیه دختر حیی بن اخطب همسر من است. آنها گفتند سبحان الله. حضرت فرمود: نفوذ شیطان در بدن مانند خون در رگهاست. من ترسیدم که چیزی به دل شما رسیده باشد و تصور ناشایستی کرده باشید.
پیامبر(ص) با یك جامعه اعرابی سروكار داشت نه جامعه عربی و بنابراین برخوردها در سطح بسیار نازلی بود كه پیامبر(ص) باید تحمل میكرد. در روایتی آمده است كه یك اعرابی از راه رسیده بود و نمیدانست مسجد چیست. رفت در یك گوشه مسجد بول كرد. اصحاب ناراحت شدند و قصد تندی به او داشتند. حضرت فرمود: آزارش ندهید؛ سپس او را صدا زدند و به او حالی كردند كه مسجد جای ذكر و عبادت است نه جای این قبیل كارها.
معاویة بن حكم میگوید: من در نماز بودم كسی عطسه كرد. یرحمك الله گفتم. همه متوجه من شدند. دوباره آن شخص عطسه كرد. باز تكرار كردم. وقتی نگاه مردم را دیدم در وسط نماز گفتم: مادرتان بهسوگتان بنشیند، چرا به من نگاه میكنید. مردم با دست روی ران خود زدند. من ساكت شدم. وقتی نماز حضرت تمام شد، مرا صدا زدند. به خدا سوگند هیچ معلمی را پیش و پس از آن ندیده بودم كه اینچنین تعلیم دهد. حضرت نه مرا آزار دادند نه تندی كردند، تنها فرمودند: این نمازی كه خواندی چون بین آن حرف زدی فایده ندارد، نماز تسبیح و تكبیر و تلاوت قرآن است. (فسكت فلما سلم رسول الله منصلاته، دعانی فبأبی و امی ما رأیت معلما قبله و لابعده أحسن تعلیما منه. والله ما ضربنی و لا نهرنی ولكن قال: ان صلاتك هذه لایصلح فیها شی من كلام الناس انما هی التسبیح و التكبیر و تلاوة القرآن.
نوع آموزش دادن دین توسط آن حضرت در روایت دیگری هم آمده است: شخصی سؤال میكند: یارسول الله، وقت نماز میرسد و من جنب هست، چه كنم. حضرت فرمود من هم گاهی همین طور برایم پیش میآید. آن شخص گفت: شما مثل ما نیستید و بخشوده شدهاید. حضرت فرمودند: به خدا سوگند من هم دوست دارم خاشعترین باشم و آگاهترین به موارد تقوا «یا رسول الله تدركنی الصلوة و أنا جنب أفأصوم؟ حضرت فرمودند: و أنا تدركنی الصلاة و أنا جنب فأصوم. فقال: لست مثلنا یا رسول الله! قدغفر الله لك ما تقدم من ذنبك و ما تأخر. فقال: والله انی لا یرجو أن أكون أخشاكم لله و أعلمكم بمااتّقی».
پیامبر (ص) به معاذ بن جبل و ابوموسی اشعری كه به یمن میرفتند فرمودند: یَسّرا و لا تُعَسّرا، بشّرا ولا تنفرّا آسان بگیرید و سخت نگیرید، بشارت دهید و تنفر ایجاد نكنید.
عدهای به مدینه آمدند و سؤال كردند كه پیامبر چطور عبادت میكند. وقتی شنیدند، احساس كردند عبادت آن حضرت خیلی زیاد نیست. گفتند: بسیار خوب؛ او پیغمبر است و خداوند از همه چیز او گذشته است. یكی از آن افراد گفت: من هر شب تا صبح عبادت میكنم. دیگری گفت: من همیشه روزه خواهم بود. دیگری گفت من اصلا ازدواج نمیكنم. پیامبر(ص) آمدند و خطاب به آنها فرمود شماها چنین گفتید، اما من كه خاشعترین و متقیترین هستم شما هستم، روزه میگیرم و نمیگیرم و نماز میخوانم و ازدواج میكنم و این سنت من است كه هر كس از من است باید از آن پیروی كند: اما والله انی لاخشاكم لله و أتقاكم له، لكنیاصوم و افطر و اصلی و ارقد و أتزوج من النساء فمن رغب عن سنتی فلیس منی.
تبلیغات 











